شنبه 6 شهریور 1389-12:30 ق.ظ
روزی توی یه دانشگاه دانشجویی به استادش گفت:استاد اگر شما خدا
را به من نشان بدهید عبادتش می کنم تا وقتی خدا را نبینم اورا عبادت نمی
کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت وبه آن دانشجو گفت : آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت نگاهی به او کرد وگفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او
را نخواهی دید...
چهارشنبه 3 شهریور 1389-12:45 ق.ظ

|
|
| دختر
كوچكی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینكه آن روز صبح هوا
زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده
بسوی مدرسه راه افتاد. بعد از ظهر كه شد، هوا رو به وخامت گذاشت و
طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت. مادر
كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه
رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش
برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید، با
عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد. اواسط راه،
ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود،
ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه
میكرد و لبخند می زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار میشد. زمانیكه
مادر
اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از
او پرسید: چكار میكنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟ دخترك پاسخ داد:
من سعی میكنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس
میگیرد!
باشد كه
خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی كنارتان
باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نكنید! |
درباره وبلاگ:
به سلام ها دل نمی بندم:) از خداحافظی ها غمگین نمی شوم:) دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه:)
---------------------------------
من غزاله ام .. متولد 1372 ;;)
خوشحال میشم نظرتونو راجع به وبلاگم بگین :-)
--------------------------------
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشكیده در دستم
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یك به یك رفتند مرا با خود رها كردند
همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند
شگفتا از عزیزانی كه هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
---------------------------------
روزی از روزها ،
شبی از شب ها ،
خواهم افتاد و خواهم مرد ،
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .
تا هرچه دورتر بیفتم ،
تا هرچه دیرتر بیفتم ،
هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،
پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،
افتاده باشم و جان داده باشم ،
همین .
آرشیو:
آخرین پستها:
پیوندها:
پیوندهای روزانه:
نویسندگان:
آمار وبلاگ:
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :